جمعه ٢٨ مهر ١٣٩٦
 » اخبار > اختلاف شیعه و اهل سنت بر سر چیست؟

صفحه اصلي > پرسش و پاسخ  


شماره خبر :٥٠٢٦٤٣

تاریخ انتشار خبر : 1395/06/29 ا ٠٩:٣٦
اختلاف شیعه و اهل سنت بر سر چیست؟
اختلاف شیعه و اهل سنت بر سر چیست؟
بطور عقلي و منطقي و مستدل حقانيت مذهب شيعه اماميه اینچنین اثبات میشود. اختلاف اساسي اهل سنّت واقعي (شيعه) و اهل سنّت رايج ، در بحث خلافت رسول خدا (ص) مي باشد كه چنين كسي را متكلّمين هر دو مذهب ، امام مي گويند. پس در چنين موردي كه هر دو گروه ، استدلالاتي بر ادّعاي خود دارند بايد سراغ عقل رفت و از عقل خواست كه بين اين استدلالها قضاوت عادلانه كند. در سطور زير ما ابتدا محلّ اختلاف شيعه و سنّي را دقيقاً مشخّص نموده ، سپس تعريف بزرگان هر دو مذهب را از امامت بيان مي كنيم و آنگاه به حكم عقل ، به قرآن مراجعه مي كنيم و با بهره گيري از منطق عقلي و روايات خود اهل سنّت ، بر درستي ادّعاي شيعه استدلال مي كنيم ؛ كه البته اينها بخشي از دلائل شيعه است نه تمام آن. حال اين شما و اين هم دلائل روشن ما ؛ خودتان عقلتان را قاضي كنيد و ببينيد كه حقّ با شيعه هست يا نه؟

اختلاف شیعه و اهل سنت بر سر چیست؟

بطور عقلي و منطقي و مستدل حقانيت مذهب شيعه اماميه اینچنین اثبات میشود.

اختلاف اساسي اهل سنّت واقعي (شيعه) و اهل سنّت رايج ، در بحث خلافت رسول خدا (ص) مي باشد كه چنين كسي را متكلّمين هر دو مذهب ، امام مي گويند. پس در چنين موردي كه هر دو گروه ، استدلالاتي بر ادّعاي خود دارند بايد سراغ عقل رفت و از عقل خواست كه بين اين استدلالها قضاوت عادلانه كند. در سطور زير ما ابتدا محلّ اختلاف شيعه و سنّي را دقيقاً مشخّص نموده ، سپس تعريف بزرگان هر دو مذهب را از امامت بيان مي كنيم و آنگاه به حكم عقل ، به قرآن مراجعه مي كنيم و با بهره گيري از منطق عقلي و روايات خود اهل سنّت ، بر درستي ادّعاي شيعه استدلال مي كنيم ؛ كه البته اينها بخشي از دلائل شيعه است نه تمام آن. حال اين شما و اين هم دلائل روشن ما ؛ خودتان عقلتان را قاضي كنيد و ببينيد كه حقّ با شيعه هست يا نه؟

نقاط اشتراك و اختلاف دو مذهب در بحث امامت:
1
ـ هر دو مذهب ، تقريباً تعريف واحدي از امام دارند.
2
ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروري و واجب مي دانند.
3
ـ شيعه معتقد است كه امام بايد معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولي اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط مي دانند نه عصمت را. لذا شيعه به استاندارد حدّاكثري در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّي.
4
ـ شيعه معتقد است كه امام بايد افضل مردم از حيث علم و معنويّت باشد تا بتواند ديگران را نيز ترقّي دهد ؛ ولي اهل سنّت منكر اين معنا بوده قائلند كه وجود شخصي عالمتر از امام و فاضلتر از او در ميان امّت مشكلي ندارد. لذا با اينكه اكثرشان اعتراف دارند كه اميرمومنان (ع) از حيث علم و مقام معنوي برتر از خلفاي سه گانه بوده ولي بر اين باورند كه آنان بر علي (ع) نيز رهبري داشته اند. كه اين حقيقتاً جاي عجب است كه چگونه جاهل مي تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل مي تواند عالم را هدايت كند؟!
5
ـ شيعه معتقد است مصداق امام را بايد خدا معرّفي نمايد ؛ حال يا با دادن معجزه به دست او يا از زبان پيامبر يا امام قبلي. چون تنها خداست كه مي داند چه كسي معصوم مي باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده كه خودشان مصداق امام را از بين خودشان برگزينند. پس مردم هر كس را به جانشيني رسول خدا (ص) برگزيدند او امام و هادي امّت و حافظ دين خدا خواهد بود. شيعه بر همين مبناست كه خلافت و امامت خلفاي سه گانه را نمي پذيرد و آنها را غاصب اين مقام مي داند. و استدلالهاي فراواني بر خلافت و امامت بلافصل اميرالمومنين (ع) اقامه مي كند. به پاره اي از اين استدلالها با قضاوت عقل و محوريّت قرآن كريم و شهادت روايات منقول از خود اهل سنّت اشاره مي كنيم.

امامت در قرآن كريم
بايد دانست كه شيعه براي اثبات امامت ، ابتدا كاري با علي (ع) يا با ابوبكر و غير آنها ندارد. شيعه ابتدا بر اساس تعريف مشترك شيعه و سنّي از امام ، با دلائل عقلي اثبات مي كند كه امام بايد معصوم و همتاي قرآن باشد. آنگاه مي گويد: جز خدا هيچ كس نمي داند چه كسي معصوم و همتاي قرآن است. لذا مصداق امام را بايد خدا يا پيامبر او مشخّص سازند ؛ يا خود مدّعي امامت بايد داراي معجزه باشد. چون معجزه همان امضاي غير قابل جعل خداست. امّا ــ برخلاف تبليغ برخي افراد ناآگاه ــ شيعه هيچگاه از رابطه ي فاميلي علي (ع) با پيامبر (ص) براي اثبات امامت او استفاده نمي كند ؛ مگر آنجا كه مي خواهد ثابت كند ؛ آن حضرت جزء مصاديق آيه تطهير و حديث ثقلين و آيه ي مودّت است.

تعريف امام در كلام متكلّمين شيعه و سنّي
سعدالدين تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و سيف الدين آمدي گفته اندالامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت رياست عمومي است براي شخصي از اشخاص»[1] قاضي عضدالدين ايجي گفته است: « الامامة خلافة الرّسول في اقامة الدين بحيث يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ؛ امامت خلافت (جانشيني) رسول است در اقامه ي دين ، به گونه اي كه واجب است تبعيّت از او براي همه ي امّت»[2] سيف الدين آمدي در تعريف ديگري گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول في اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علي وجه يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ؛ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصي از اشخاص براي رسول در اقامه ي شرع و حفظ حوزه ي ملّة (دين) به نحوي كه تبعيّت از او واجب مي شود بر همه ي امّت.»[3] ابن خلدون نيز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع في حراسة الدين و سياسة الدّنيا؛ امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا.»[4]

تعاريف علماي بزرگ شيعه
شيخ مفيد گفته است: « الامام هو الذي له الرئاسة العامّة في امور الدين و الدّنيا نيابةً عن النّبي (ص) ؛ امام كسي است كه داراي رهبري عمومي در امور دين و دنيا به صورت نيابت از پيامبر (ص) باشد.»[5] سيّد مرتضي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين بالاصالة لا عمّن هو في دار التّكليف ؛ امامت رهبري عمومي در زمينه دين به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نيابت از كسي كه در سراي تكليف مي باشد.»[6] علّامه حلّي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين و الدّنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النّبي(ص) ؛ امامت رهبري عمومي در زمينه دين و دنيا براي شخصي خاصّ به عنوان نيابت از پيامبر (ص) است.»[7] جناب فاضل مقداد نيز همين تعريف را رائه كرده ولي به جاي « نيابة عن النّبي » گفته است: « خلافة عن النّبي »[8]
از تعاريف گفته شده استفاده مي شود كه: اوّلاً متكلّمين شيعه و سنّي بر سر تعريف امامت اختلاف نظر عمده اي نداشته در محورهاي اصلي اتّفاق نظر دارند. ثانياً امامت اصطلاحي متكلّمين داراي مشخّصات زير مي باشد.
1
ـ امامت رياست عمومي بر جميع امّت مي باشد نه بر محدوده ي جغرافيايي خاصّ.
2
ـ متعلّق امامت امام ، امور دين و دنيا بوده منحصر به دين تنها يا دنياي تنها نيست.
3
ـ امام ، خليفه و جانشين رسول الله مي باشد، هم در امور ديني هم در امور دنيوي.
4
ـ اطاعت و تبعيّت از امام بر همه ي امّت واجب و ضروري است. بنابراين ، امام در اصطلاح متكلّمين ، نه مثل سلطان و رئيس جمهور است نه مثل يك عالم ديني و مفتي صرف ؛ بلكه تمام مسئوليّتهاي حاكميّتي رسول الله (ص) را دارا مي باشد. حال بر همين اساس شيعه مدّعي است كه امام بايد عالم به جميع احكام دين و جميع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آيه ي « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، بايد مطلق و بدون قيد باشد. متكلّمين نيز همين معنا را در تعريفشان از امام ، منعكس ساختند. حال چگونه ممكن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بي چون و چرا از كسي كند كه خودش هر لحظه احتمال گناه يا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حكم قرآن مكلّفيم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بي چون و چرا كنيم ؛ لابد او بايد مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بي چون و چرا از غير معصوم ، مساوي است با امر به اطاعت بي چون و چرا از گناه يا خطاي ديگري. و اين كاري نيست كه خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ؛ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟! »[9] آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع). همچنين طبق گفته ي متكلّمين شيعه و سنّي ، اگر از وظايف امام اين است كه دين را اجرا كند و حافظ دين خدا باشد ، لازمه اش اين است كه او عالم به تمام دين باشد تا يقيناً دين را اجرا كند و دين را حفظ نمايد نه نظرات شخصي خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، بايد همتاي قرآن باشد. حال ما كاري نداريم كه چه كسي داراي اين مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را كه لازمه ي تعريف امام است ، بيان مي كنيم تا معلوم شود كه: اوّلاً آيا غير خدا مي تواند اين مشخّصات را تشخيص دهد يا نه؟ ثانياً اگر معلوم شد كه مصداق امام را خدا بايد تعيين كند ، آنگاه بايد بگرديم دنبال كسي كه خدا و رسول ، اين دو مشخّصه را براي او اثبات نموده اند. و شيعه مدّعي است بسياري از آيات و روايات نبوي كه خود اهل سنّت نيز ناقل آنها مي باشند ، اثباتگر اين دو ويژگي براي علي (ع) هستند. ما ذيلاً دلائل قرآن و روايي خودمان ذكر مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه شيعه چگونه استدلال مي كند.

پاره اي از دلائل قرآني بر امامت علي (ع):
دليل نخست: خداوند متعال مي فرمايد:« هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً؛ در آنجا ثابت شد كه ولايت از آنِ خداوند بر حق است. اوست كه برترين ثواب، و بهترين عاقبت را دارد.»[10] و فرمود: « أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدير؛ آنها غير از خدا را ولىّ خود برگزيدند؟! در حالى كه «ولىّ» فقط خداوند است و اوست كه مردگان را زنده مى كند، و اوست كه بر هر چيزى تواناست.»[11] و فرمود:« مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ؛ مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سست ترين خانه ها خانه ي عنكبوت است اگر مى دانستند.»[12] نكات آيات كريمه : طبق اين آيات شريفه ، ولايت به تمام مصاديق آن تنها از آنِ خداست و هيچ كس حقّ ندارد غير خدا را بي اذن او وليّ خود قرار دهد. پس تا ما دليلي از جانب خدا و رسول او نداشته باشيم حقّ نداريم ولايت كسي غير از خدا را بپذيريم ــ ولايت به همه ي معاني آن ــ . حال بايد ديد خدا ولايت چه كسي را همرديف ولايت خود قرار داده است. خداوند متعال مي فرمايد: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ؛ بگو: از خدا و رسولش اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى دارد.»[13] و باز فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.»[14] طبق اين آيات اوّلاً ولايت نبيّ اكرم(ص) عين ولايت خداست لذا اطاعت از او عين اطاعت از خداست. ثانياً ولايت اولوالامر نيز مثل ولايت رسول الله است. لذا در عبارت « أطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » اطيعوا را تكرار نكرد ؛ چون اطاعت از هر دو يكي است. و نيز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف ، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانيد ؛ بلكه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت كه شاهد است بر يكي بودن حكم رسول و اولوالامر. ثالثاً در اين آيه ، خدا خواسته كه مسلمين هنگام نزاع و اختلاف ، به كلام خدا و پيامبر خدا رجوع كنند نه به نظر مردم. ولي برخي از مسلمين صدر اسلام كه در مساله ي امامت اختلاف كردند به جاي رجوع به قرآن و حديث غدير و حديث ثقلين و حديث منزلت و امثال آن ، كه حكم پيامبر بود ، به نظر گروه اندكي از مردم رجوع نمودند. حال كه معلوم شد ولايت امام بايد عين ولايت خدا و رسول باشد ، بايد ديد خدا غير از رسول ، ولايت چه كسي را تأييد نموده است. خداوند متعال مي فرمايد: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ؛ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند؛ همانها كه نماز را برپا مى دارند ، و در حال ركوع، زكات مى دهند»[15] شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه اين آيه ، در شأن علي (ع) نازل شده است. لكن اهل سنّت مدّعي اند كه مراد از وليّ در اين آيه ، ولايت حكومت(امامت) نيست بلكه منظور ولايت به معني دوستي ، يا نصرت و امثال آن است. امّا شيعه مي گويد: لفظ وليّ در اين آيه مطلق بوده تمام معاني و مصاديق آن را شامل است كه از جمله يكي از آن معاني ، ولايت تصرّف است كه همان امامت و حاكميّت باشد. افزون بر اطلاق آيه ، شاهد ديگر اين ادّعا ، آن است كه در اين آيه ، ولايت ، ابتدا براي خدا و سپس براي پيامبر و در مرتبه ي سوم براي علي (ع) ثابت شده است ؛ و ولايت درباره ي خدا ــ به تمام معاني آن ــ ، به سلطنت ،حاكميّت و متصرّف بودن او بر مي گردد. يعني چرا خدا را بايد دوست داشت؟ چرا بايد از او نصرت طلبيد؟ چرا بايد فقط او را دوست خود دانست؟ چرا ... ؟ ، پاسخ همه ي اين چيزها يكي است. چون تنها اوست كه مي تواند در امور ما سلطه و حاكميّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غير او تا او اراده نكند ، كاره اي نيستند. پس در اين آيه ، چون واژه ي وليّ در مورد خدا نيز به كار رفته ، مطلق بوده ، تمام معاني را مي گيرد؛ و هيچ قيدي در آيه نيست كه معني آن را قيد زده به قسم خاصّي از ولايت محدود كند. افزون بر اينها ، حتّي اگر نظر اهل سنّت را هم در اين باره بپذيريم و مراد از ولايت در اين آيه را ، ولايت نصرت يا ولايت محبّت هم بدانيم ، باز امامت براي علي (ع) ثابت مي شود. چون وقتي علي (ع) با خليفه ي اوّل بيعت نكرده و خود ادّعاي امامت نمود ، طبق آيه ي مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خليفه اوّل و دوم واجب بود كه او را ياري و نصرت نمايند و شرط محبّت را كه حمايت است به جا آورند ؛ لكن آنها نه تنها چنين نكردند بلكه با او مخالفت نموده و درگير شدند. پس به يقين آن دو ازحكم اين آيه عدول نموده اند ؛ و آنكه از حكم خدا عدول نمايد فاسق و ظالم بوده به حكم « لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ »[16] حقّ امامت ندارد.
دليل دوم : « إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛ خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. »[17] طبق اين آيه ي شريفه خداوند متعال اهل بيت (ع) را از هر پليدي و رجسي منزّه نموده است ؛ و اين يعني عصمت. و به حكم عقل ، جايي كه معصوم حضور دارد ، امامت و حاكميّت مردم به غير معصوم نمي رسد. وقتي خداوند متعال در امور كوچكي چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممكن است در امر مهمّي چون امامت كلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در اين امر شرط است پس معصوم كه فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حكم صريح عقل ، معتقدند كه امامت غير معصوم با شخص معصوم جايز است ؛ يعني به اعتقاد اينها ، يك غير معصوم مي تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهي كند. همچنين برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند كه همه ي خاندان پيامبر (ص) اهل بيت محسوب مي شوند. در پاسخ مي گوييم ، اوّلاً قدر متيقّن اين است كه علي (ع) داخل در اهل بيت مي باشد و اين مطلب منكري ميان مسلمين ندارد. و نيز شكّي نيست كه خلفاي سه گانه داخل در اهل بيت نيستند و اين مطلب هم مخالفي ندارد ؛ و در ميان اهل بيت تنها كسي كه بعد از نبي (ص) ادّعاي خلافت بلافصل داشت علي (ع) بود. پس با وجود او كه طبق اين آيه معصوم مي باشد نوبت به ديگري نمي رسد.
دليل سوم: « أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ؛ آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: « مَلِك و زمامداري براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم.پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد.» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ايم؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، مُلكَش را به هر كس بخواهد، مى بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و عليم است.»[18]
نكات آيات :
الف ـ طبق اين آيات ، بني اسرائيل ، تعيين حاكم را حقّ مردم نمي دانستند لذا از پيامبر خود خواستند تا حاكمي براي آنها تعيين نمايد. پيامبر آنها و خداوند متعال نيز اين نظر آنها را نادرست معرّفي نكرده بر آن مهر تأييد زدند. پس حاكميّت بر مردم كه به نظر شيعه و سنّي از شئون امامت مي باشد ، بايد از طرف خدا يا نبيّ خدا جعل شود نه از طرف مردم. امامت در اسلام ، امري بسيار بزرگتر حاكميّت سياسي صرف است ؛ لذا وقتي طالوت كه صرفاً حاكم سياسي بود و تحت نظر پيامبر زمانش بر مردم حكومت مي نمود ، از طرف خدا تعيين مي شود ، چگونه ممكن است خدا تعيين امام را به مردم غير معصوم بسپارد.
ب ـ پيامبر بني اسرائيل ـ كه ظاهراً حضرت سموئيل (ع) باشد ـ فرمود : « خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» از اينجا معلوم مي شود كه حاكم جامعه را بايد خداوند متعال تعيين نمايد و حتّي خود نبي نيز سرخود حقّ چنين انتخابي را ندارد كجا رسد مردم .
ج ـ از آيات شريفه استفاده مي شود كه علّت حاكميّت يافتن طالوت ، قدرت جسمي و علمي او بوده است. پس حاكم جامعه بايد داراي علم و قدرت باشد. و كيست در بين اصحاب رسول خدا كه در علم و قدرت با علي (ع) برابري نمايد؟! اوست باب مدينه ي علم رسول خدا ؛ و اوست حيدر كرّار ؛ و اوست آنكه دروازه ي خيبر را با اعجاز الهي از جاي خود بركند ؛ و اوست كشنده عمرو بن عبد ودّ و مرحب پهلوان و اوست كه افضل از هارون نبي است و...
دليل چهارم: « وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ ؛ و او (ابراهيم ) و لوط را به سرزميني كه آن را براى همه ي جهانيان پربركت ساختيم ، نجات داديم. (71) و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيه به او بخشيديم و همه را شايسته قرار داديم. (72) و آنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما ، هدايت مى كردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم ؛ و تنها ما را عبادت مى كردند. »[19]
نكات آيات شريفه :
الف ـ به اتّفاق شيعه و سنّي ، يكي از وظائف امام ، هدايت امّت به سمت حقّ و حقيقت است. در تعاريف متكلّمين سنّي نيز همين معنا لحاظ شده است. در اين آيه تصريح شد كه انبياي نام برده شده در اين آيه ، امامت داشتند و به امر الهي هدايت مي نمودند ؛ حال چگونه كسي مي تواند امام به اين معنا باشد در حالي كه خودش هر لحظه در معرض گمراهي است و محتاج هادي مي باشد. خداوند متعال مي فرمايد: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ؛ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟! »[20]آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).
ب ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. پس محصول سقيفه باطل مي باشد.
پ ـ طبق اين آيات ، امامت براي هدايت امّت ، شأن كسي است كه لايق نبوّت نيز باشد. پس بعد از نبي اكرم (ص) كسي بايد امام گردد كه اگر نبوّت ختم نمي شد لياقت نبوّت را داشت ؛ و آن علي بن ابي طالب است ، كه طبق حديث منزلت ، افضل از هارون نبي است. چون نبي اكرم (ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستي نسبت به موسي الّا اينكه پيامبري بعد از من نيست.»[21] پس اگر پيامبر اسلام افضل از موسي است به ناچار علي (ع) نيز بايد افضل از حضرت هارون باشد تا اين نسبت حفظ گردد. همچنين رسول خدا در همين گفتار به طور ضمني متذكّر شدند كه اگر بعد از من نبوّت ختم نمي شد ، تو شأنيّت نبوّت را داشتي.
ت ـ طبق اين آيات ، امام بايد به امر و فرمان خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام ، عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و در ميان مدّعيان امامت هيچ كس جز علي (ع) نبود كه چنين باشد. هيچ عالم سنّي هم ادّعا نكرده كه خلفاي سه گانه ، عالم به جميع اوامر و نواهي خدا بوده اند. همچنين حديث متواتر ثقلين مؤيّد است كه اهل بيت (ع) همرديف كتاب خدا هستند. و نيز به اعتراف شيعه و سنّي علي (ع) باب مدينه ي علم رسول الله است. همچنين جناب حاكم نيشابوري ــ از علماي بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامي كه فرمودند: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»[22] آيا همه و از جمله خلفاي سه گانه بايد اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند يا نه؟ اگر بله پس بايد از علي (ع) هم كه متّحد با حقيقت قرآن است ، اطاعت مطلق مي كردند ؛ كه نكردند.
ث ـ همچنين طبق آيه ، فعل خيرات بايد از جانب خدا بر امام ، وحي و الهام شود ؛ و در بين مدّعيان امامت تنها علي (ع) است كه ادّعاي اتّصال به غيب داشته و ملهم بودن او توسّط پيامبر (ص) نيز تأييد گرديده است.يكي از دلائلي كه اين شأن را براي امير مومنان ثابت مي كند ، حديث منزلت است ؛ چون يكي از شئون حضرت هارون (ع) اين بوده كه بر او وحي مي شده است ؛ لكن نه وحي تشريعي ؛ چون او تابع شرع موسي بود. پس علي (ع) هم كه در حديث منزلت تشبيه شده به هارون (ع) ، واجد اين شأن خواهد بود ، امّا نه با عنوان نبي. و اگر گفته شود كه دريافت وحي مستلزم نبوّت است ، گوييم: چنين نيست؛ چون طبق تصريح قرآن كريم حضرت مريم (س) و مادر موسي (ع) نيز دريافت وحي داشته اند ولي پيامبر هم نبوده اند.
ج ـ همچنين طبق آيات فوق ، امام اهل زكات و نماز است ؛ و تنها علي (ع) است كه نماز و زكاتش مورد تأييد مستقيم خدا واقع شده ؛ در حالي كه ديگران اگر چه در ظاهر اهل نماز و زكات بودند ولي هيچكس يقين ندارد كه آنان در محضر خدا هم به عنوان اهل زكات و نماز ، مورد قبول واقع شوند. خداوند متعال فرمود: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده اند ؛ همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند. »[23] مفسّرين شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه شأن نزول اين آيه ي شريفه جريان صدقه دادن امير المومنين (ع) در حال ركوع بوده است.پس در ميان مدّعيان امامت ، تنها اوست كه نماز و زكاتش يقيناً مورد قبول خدا واقع شده ولي در مقبوليّت و عدم مقبوليّت نماز و زكات ديگر مدّعيان امامت منطقاً نمي توان يقين داشت.
دليل پنجم: « وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ في مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَني إِسْرائيلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ ؛ ما به موسى كتاب آسمانى داديم؛ و شك نداشته باش كه او آيات الهى را دريافت داشت؛ و ما آن را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرار داديم ؛ و از آنان اماماني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند؛ چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.»[24]
نكات آيات شريفه:
الف ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. لذا نتيجه انتخابات مجلس سقيفه نامشروع مي باشد.
ب ـ امام بايد به امر خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و ...
دليل ششم: « وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ ؛ (به خاطر آوريد) هنگامى را كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ي اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من(نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ظالمين نمى رسد. »[25]
نكات اين آيه ي شريفه:
الف ـ امامت در اين آيه مطلق به كار رفته ، لذا تمام مصاديق امامت را ، كه حضرت ابراهيم (ع) شأنيّت آن را داشت ، شامل مي شود ؛ و يكي از آن مصاديق ، امامت سياسي و حاكميّتي است كه در امامت مورد نظر متكلمين اهل سنّت پر رنگتر از ديگر ابعاد امامت مطرح مي شود.
ب ـ امامت مطرح در اين آيه به هر كدام از مصاديق آن كه گرفته شود ( اعمّ از امامت معنوي ، امامت علمي ، امامت نماز و ... ) قبل از اعطاء امامت به ابراهيم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سياسي و امامت به معناي حقّ حاكميّت بر جامعه ؛ چرا كه اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پيامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پيامبر هر قومي يقيناً در علم و عمل و معنويّت و ديگر امور ، بر قوم خود برتري و پيشوايي دارد. ثانياً جز امامت سياسي ، هيچكدام از مصاديق امامت ، كه در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نياز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلكه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ي آن معاني نيز حاصل مي شوند. پس مصداق اقرب آن امامتي كه در آيه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاكميّت بر جامعه مي باشد.
پ ـ طبق اين آيه ، مقام امامت ـ به معناي حقيقي آن نه امامت اعتباري ـ مقامي است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهيم (ع) با اين كه نبي بود امام نبود و آنگاه كه امتحاناتي را پشت سر گذاشته ، قابليّت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد. حال جاي اين پرسش است كه چگونه در امّت اسلام كساني ادّعاي امامت نموده اند در حالي كه فاقد اين حدّ از صلاحيّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علي بن ابي طالب (ع) را نپذيرفتند در حالي كه طبق حديث منزلت كه مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحيح ترين كتب آنها نقل شده است ، شأن علي (ع) نسبت به پيامبر(ص) مثل شأن هارون پيامبر است نسبت به حضرت موسي. « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؛ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله ! آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. »[26]مگر خود علماي اهل سنّت در تعاريفشان از امام نگفتند كه « الامامةُ خلافةٌ عن الرسول ... » ؟ و مگر در اين حديث معتبر تصريح نشد كه پيامبر (ص) ، علي (ع) را در زمان خود خليفه قرار داد؟! چگونه با وجود كسي كه از هارون پيامبر افضل مي باشد ، نوبت امامت به ديگران مي رسد؟! وقتي نسبت علي (ع) به پيامبر اكرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسي است ، پس به همان ميزان كه رسول الله (ص) از موسي (ع) افضل است بايد علي (ع) نيز از هارون افضل باشد تا اين نسبت حفظ شود.
ت ـ خداوند متعال خودش ابراهيم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت بايد به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جريان سقيفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهي نبود.
ث ـ طبق آيه ي مورد بحث ، امامت عهد الله است ، يعني عهدي است بين امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلي در آن ندارد. بنا بر اين ، جريان سقيفه و محصول آن باطل است. بنا بر اين اگر سه خليفه ي اهل سنّت امام نيستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علي بن ابي طالب بوده است. چون از طرفي طبق دلائل عقلي امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شيعه و سنّي بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف ديگر تنها علي بن ابي طالب بود كه در مدّت خلافت سه خليفه ، دعوي امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزينه ي ديگري باقي نمي ماند.
ج ـ امامت كه عهد الله است به ظالمين نمي رسد. در اين تعبير قرآني ، درباره ي ظالم چهار احتمال است.
1.
آنكه در سراسر عمرش ظالم است.
2.
آنكه در اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم است.
3.
آنكه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل است.
4.
آنكه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر اين اساس در ذرّيـّه و نسل حضرت ابراهيم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت كه عبارتند از :
1.
افرادي كه در سراسر عمرشان ظالم باشند.
2.
افرادي كه اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم باشند.
3.
افرادي كه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل باشند.
4.
افرادي كه گاه ظالم و گاه عادل باشند.
5.
افرادي كه هيچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند. روشن است كه حضرت ابراهيم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعاي خود اراده نمي كند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم مي باشند ؛ و هيچ مومن عاقلي از خدا نمي خواهد كه ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد كجا رسد كه پيامبري اولوالعزم چنين تقاضايي از خدا بكند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّيـّتي » سه گروه اخير بوده اند كه يكي معصوم مي باشد و دو تاي ديگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولي معلوم نيست كه اهل جهنّم باشند ؛ كما اينكه اهل بهشت بودن آنها نيز معلوم نيست. آنگاه كه حضرت ابراهيم (ع) امامت را بر اين سه گروه از ذرّيـّه ي خود طلب نمود ، خداوند متعال دعاي او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلكه فرمود: از ميان اين سه گروه ، تنها آنهايي قابليّت امامت خواهند داشت كه اسم ظالم بر آن صدق نكند. و روشن است كه از اين سه گروه ، تنها گروه پنج هستند كه هيچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمي كند ؛ و تنها اين گروهند كه اهل بهشت بودن آنها يقيني است. پس امامت تنها از آنِ كساني است كه در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهي باشند ؛ چرا كه هر گناهي از مصاديق ظلم است. حال چگونه اهل سقيفه ادّعاي امامت نمودند در حالي كه اوّلاً قبل از اسلام سابقه ي كفر داشتند ؛ ثانياً در زمان اسلام نيز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نيز به تصريح علماي خود اهل سنّت كارهاي خلافشان كم نبود.
دليل هفتم: « أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ في مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ ؛ آيا كسى كه از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پيش از او نيز كتاب موسى كه امام و رحمتى بود [دروغ مى بافد]؟ آنها [كه در پى حقيقت اند] به آن ايمان مى آورند و هر كه از گروه ها به آن كافر شود آتش ، وعده گاه اوست. پس در آن ترديد مكن كه آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بيشتر مردم ايمان نمى آورند.»[27] « وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنين؛ و پيش از آن ، كتاب موسى كه امام و رحمت بود(نشانه هاى آن را بيان كرده)، و اين كتاب هماهنگ با نشانه هاى تورات است در حالى كه به زبان عربى و فصيح و گوياست، تا ظالمان را بيم دهد و براى نيكوكاران بشارتى باشد. »[28]
نكات آيات شريفه:
در اين آيات شريفه ، كتاب حضرت موسي(ع) به عنوان امام معرّفي شده ، پس قرآن كريم به نحو اولي امام مردم است ؛ بخصوص اينكه قرآن كريم به عنوان مصدّق توارات در آيه ي اخير نيز مطرح شده است. در اين كه قرآن كريم پيشواي مردم است و آنان در تمام امور بايد از قرآن كريم تبعيّت نمايند شكّي نيست ؛ چرا كه قرآن كريم كلام خداست. لذا امام بالاصاله و اوّل و آخر كتاب خداست ، نه شخصي از اشخاص ؛ حتّي در صحنه ي حكومت نيز اين قرآن كريم است كه حقيقتاً امام مردم مي باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ؛ حقّ حاكميّت و فرمانروايي نيست مگر براي خدا » ؛ و شكّي نيست كه قرآن كريم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق اين آيات شريفه ، امام بالذّات خدا و كلام و كتاب اوست و ديگران به شرطي امام خواهند بود كه عين كتاب الله باشند. اگر حضرت موسي(ع) امام بود به اين سبب بود كه عالم به جميع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان مي نمود. همچنين اگر نبي اكرم (ص) به اجماع مسلمين ، امامت داشت به خاطر اين بود كه احاطه به كتاب الله داشت. پس امام بعد از او نيز بايد كسي باشد كه علم به جميع معارف قرآن كريم داشته ، وارث علم نبي باشد. خود علماي اهل سنّت نيز در تعريف امام گفتند: « امام بايد اقامه كننده ي شرع و حافظ دين خدا باشد.» و مگر دين و شرع چيزي غير از قرآن كريم است. حال كسي كه متّحد با حقيقت قرآن نبوده عالم به جميع معارف آن نيست چگونه خواهد توانست آن را اقامه يا معارف آن را حفظ نمايد؟! بنا بر اين ، بي هيچ تعصّبي بايد در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد كه از نبيّ اكرم (ص) چه كسي عالم به جميع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟ از مدّعيان امامت ، تنها كسي كه چنين مقامي براي او ادّعا شده علي بن ابي طالب است و غير او از مدّعيان امامت نه خود چنين ادّعايي داشتند و نه كسي چنين ادّعايي در موردشان كرده و نه شاهدي بر آن وجود دارد. بنا بر اين ، طبق اين آيات شريفه علي بن ابي طالب تنها گزينه ي امامت مورد نظر قرآن كريم خواهد بود. چون غير از علي (ع) هيچكدام از اصحاب پيامبر چنين موقعيّتي را نداشته است. غير او و اهل بيتش كيست كه نبي اكرم(ص) وجودشان را در حديث متواتر ثقلين ــ كه مورد قبول شيعه و سنّي است ــ همرديف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علماي اهل سنّت روايت شده كه قال رسول الله(ص):« ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجلٌ فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم: الاكبرُ كتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسّكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ مردي برخواست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد. و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى و جدايي ناپذيري را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند»[29] در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»[30] در اين دو نقل حديث ثقلين كه محتواي اصلي آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه مي باشد ، با صراحت تمام از عدم جدايي عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در يكي از نقلها بر نام مبارك علي بن ابي طالب (ع) تصريح شده. و بين شيعه و سنّي اختلاف و شكّي نيست كه آن حضرت جزء عترت مي باشد. همچنين در اين روايت به صراحت امر شده كه به قرآن و عترت تمسّك جوييد ؛ و آيا حقيقت تمسّك جستن ، جز امام قرار دادن است. همچنين تصريح شده كه بر آنان پيشي نگيريد! و آيا معناي امامت جز اين است كه مصداق آن پيشاپيش مردم باشد؟ همچنين فرمودند كه به آنان ياد ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه خليفه ي اوّل و دوم ادّعاي فاطمه زهرا و شهادت علي (ع) را در باب فدك نپذيرفتند و خود را داناتر از آنها در حكم خدا دانستند؟ و ... . و چگونه ادّعاي علي (ع) را در خليفه ي رسول خدا بودن ، قبول نكردند؟ جناب حاكم نيشابوري ، از اكابر علماي اهل سنّت ، در حديث صحيحي از نبي خدا (ص) آورده است: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»[31] همانطور كه گفته شد ، شكي در اين نيست كه قرآن امام مردم است ؛ پس شكي نيست كه علي (ع) نيز امام مردم مي باشد. چون آنكه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حكم قرآن را خواهد داشت. از اين دليل حتّي عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسيان نيز ثابت مي شود. چون اگر خطا و سهو و نسيان بر آن حضرت جايز باشد ، در همان موارد از قرآن كريم جدا خواهد شد ؛ چرا كه خطا در كلام الله مجيد راه ندارد. همچنين از اين استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات مي گردد ؛ چرا كه خداوند متعال ، قرآن كريم را « تبياناً لكلّ شيء » ناميده است. پس كسي هم كه متّحد با قرآن باشد « تبياناً لكلّ شيء » خواهد بود. بر همين اساس ، امام باقر (ع) در تفسير آيه« وَ كُلَّ شَيْ ءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ » فرمودند:« چون اين آيه نازل شد كه: « و هر چيزي را در امام مبين برشمرديم » ؛ دو مرد في المجلس برخاستند و گفتند يا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجيل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام امير المؤمنين على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبين ، اين مرد است ؛ به راستى اوست امامى كه خداى تبارك و تعالى علم هر چيز را در او بر شمرده است.»[32]
دلائل عدم صلاحيّت خلفاي اهل سنّت بر امامت:
عدالت خلفاي اهل سنّت گفته شد كه شيعه عصمت را از شرائط امام مي داند ولي اهل سنّت عدالت را براي اين منظور كافي دانسته اند. شيعه گذشته از اينكه با دلائلي ثابت مي كند امام بايد معصوم باشد ، ثابت مي كند كه خلفاي سه گانه ي اهل سنّت حتّي عدالت هم نداشته اند ، كجا رسد عصمت. چند روايت از كتب علماي برجسته ي اهل سنّت نقل مي كنيم كه خود خواننده ي عاقل و فهيم به راحتي مي تواند از كنار هم چيدن اين روايات دريابد كه اين دو خليفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبناي شيعه كه حتّي با مبناي خود اهل سنّت نيز شايسته ي امامت بر امّت نبوده اند. اهل سنّت روايت كرده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يَفتَرقانِ حتّى يَردا عَلَىّ الحوضَ يومَ القيامةِ. ــــــ علي با حق است و حق با علي است ؛اين دو از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.»[33] و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند »[34] باز در حديث متواتر ثقلين روايت نموده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند»[35] و در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»[36] باز روايت كرده اند كه: « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي ؛ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمودند: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. »[37] اينها احاديثي است كه علماي اهل سنّت خودشان در كتابهاي روايي شان آورده اند. انصافاً اگر كسي در مقابل اين احاديث نبوي كه به روشني حقّانيّت اهل بيت (ع) را اثبات مي كنند ، مقاومت نمود و راهي غير از راه اهل بيت را برگزيد ، او را چه بايد گفت؟!! حال روايات ديگري از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم تا ببينيد خلفاي اهل سنّت با چنين اهل بيتي چه رفتاري كردند. بلاذرى مى گويد: « ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى او نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب آيا مى خواهى خانه ي ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. »[38] ابن عبد ربّه مى گويد: « آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه ي فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ي فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ي فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا آمده اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد. »[39]ابن قتيبه دينورى آورده است: «ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه ي على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على را بياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه ي رسول خدا تو را مى خواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفه ي رسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ي فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» « يا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه ي فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى كردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه اى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند: بيعت كن ! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى زنيم. »[40] حال خواننده ي فهيم و صاحب عقل سليم قضاوت فرمايد كه پيامبر خدا(ص) چه سفارشاتي درباره علي (ع) و اهل بيت نمودند و خلفا با آنها چه كردند؟!! او چه فرمان داد و برخي با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟! اينها با اهل بيت رسول خدا(ص) اين گونه رفتار نمودند ، حال آنكه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى؛ بگو:من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم »[41]آيا اين بود دوست داشتن اهل بيت رسول خدا(ص)؟!! آيا آنكه اين آيه و آن همه روايات نبوي را زير پا گذاشته عادل است؟! اگر كسي با اسير جنگي كافر چنين رفتاري مي كرد در عدالتش شك بود ، كجا رسد كه با اهل بيت رسول خدا (ص) چنين نمايد ؛ آنهم با وجود اين همه آيه و روايت در حقّ ايشان. و از همين جاست كه تفرقه ميان امّت اسلام آغاز گشت و خلفاي اهل سنّت با زير پا نهادن اين همه آيات و روايات ، بنيانگذار اين تفرقه ي عظيم گشتند. بلكه به اعتراف معتبرترين كتب روايي اهل سنّت ، اينان جريان ايجاد تفرقه را پيشتر از اين نيز آغاز نموده بودند. عالم برجسته اي اهل سنّت ، جناب بخاري در معتبرترين كتاب اهل سنّت ، يعني صحيح بخاري ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ؛ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام بعضي گفتند: بيماري بر او غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا چيزي بنويسد كه هرگز گمراه نشويد ؛ و برخي ديگر غير اين مي گفتند. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)»[42] بخاري در بيان ديگري از همين حديث نقل نموده كه: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ؛ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند -در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود- فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)»[43] اين جمله ي خليفه دوم ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هر انسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. وي چگونه چنين نسبتي به رسول خدا (ص) مي دهد در حالي خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى ؛ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد ؛ آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست»[44] همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت كنيد! پيامبر خدا به صراحت فرمودند كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد. اگر او عمداً اين كار را كرده كه ابداً لياقت اين مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ كه در ادامه شواهد اين نابود نمودن را هم خواهيم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض مي شود: كسي كه اين اندازه خطاي فاحش مي كند و منشاء مصيبتي به اين عظمت مي شود ، چگونه مي تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دين اسلام باشد؟ اهل سنّت مي گويند شيعيان گمراه شده اند. فرض كنيم چنين باشد. باعث اين گمراهي كيست؟ خود پيامبر فرمودند: « هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است كه اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شيعه نيز مي گويد: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنين است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شكّ نيست كه يكي از اين دو مذهب، بر خطا مي باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است كه نگذاشت آن نامه نوشته شود. مطلب ديگر اينكه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً ؛ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده كرده است.»[45] شما را به خدا! انصاف دهيد! آيا طبق همين حديث كه در صحيح بخاري آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ي اخلاق به قدري از اين رفتار آزرده شدند كه افراد حاضر از خانه ي خود بيرون كردند. دقّت فرماييد ! رسول خدا چه اندازه بايد ناراحت شده باشد تا كسي را از خانه اش بيرون كند؟! اگر انصاف داريد و تصديق مي كنيد كه عمر بن خطّاب موجب آزار پيامبر(ص) شد، آيا تصديق مي كنيد كه حكم اين آيه شامل حال او نيز مي شود؟! پس چگونه چنين كسي لياقت جانشيني رسول الله (ص) را پيدا مي كند؟! باز طبق همين حديث خليفه دوم در حقيقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وي در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گيري نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله ؛قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» ؛ يعني معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمي داند و عمر بن خطّاب مي داند. همچنين وي با اين كلام كه « عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله ؛قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» در حقيقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجيب اينكه پيروانش خود را اهل سنّت مي خوانند. يكي نيست به جناب عمر بگويد: باشد قبول، به كتاب خدا عمل كنيم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ؛آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد؛ و از(مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است »[46] و مگر نفرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ؛ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى دارد.»[47] اگر راست مي گويي كه به قرآن عمل مي كني، پس چرا اين دو آيه را زير پا گذاشتي و فرمان رسول خدا را نپذيرفتي؟! اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنين كرده كه وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول مي دهد. ديگر چه جاي اجتهاد؟ و اگر از روي اشتباه چنين كرده ، لايق خلافت نيست. كسي كه در حيات رسول خدا اين گونه اشتباهات وحشناك كند و موجب به ضلالت افتادن امّتي شود، بعد از رسول چه اشتباهاتي خواهد كرد خدا مي داند؟ و اي كاش ماجرا به همينجا ختم مي شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گيران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحريف تعاليم رسول خدا (ص) نمي زدند. امّا متأسفانه دست به تحريف احكام نيز گشودند كه شواهدي از آن را از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم. امام احمد بن حنبل (رئيس مذهب حنبلي) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابي رسول خدا ـ آورده است: « متعتان كانتا علي عهد النبيّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ؛ دو متعه اند كه در زمان نبيّ خدا جايز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهي نمود.» كه مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است. جناب ذهبي عالم بزرگ اهل سنّت نيز در كتاب تاريخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خليفه ي دوم نقل نموده كه گفت : « دو متعه اند كه در زمان رسول الله (ص) جايز بودند و من از آن دو نهي مي كنم و بر آن دو مجازات مي كنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.» جناب ذهبي در ميزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند كه ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام مي داديم كه عمر ما را از آن نهي نمود.» ــ ابوبكر و عمر، مغضوب فاطمه زهرا(س) « عن عائشة ان فاطمة عليها السلام بنت النبي صلى الله عليه وسلم أرسلت إلى أبي بكر تسأله ميراثها من رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقي من خمس خيبر فقال أبو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل محمد في هذا المال وانى والله لا أغير شيئا من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التي كان عليها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأعملن فيها بما عمل به رسول الله صلى الله عليه وسلم فأبى أبو بكر ان يدفع إلى فاطمة منها شيئا فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت وعاشت بعد النبي صلى الله عليه وسلم ستة أشهر فلما توفيت دفنها زوجها على ليلا ولم يؤذن بها أبا بكر و صلى عليها ...»[48] ترجمه: «عايشه گفت: همانا فاطمه عليها سلام دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم كس فرستاد سوي ابوبكر و ميراث خودش از رسول خدا(ص) و از آنچه خدا در مدينه به رسول خدا(ص) بخشيده بود و از فدك و آنچه از خمس خيبر مانده بود را درخواست نمود. ابوبكر گفت: رسول الله(ص) فرموده است: ما چيزي به ارث نمي گذاريم؛ آنچه ترك نماييم، صدقه است. آل محمّد نيز از اين مال مي خورند؛ به خدا سوگند من چيزي از صدقه ي رسول خدا(ص) را از آن حالي كه در زمان خود رسول خدا(ص) بود، تغيير نمي دهم. من حتماً در اين اموال چنان رفتار خواهم نمود كه خود رسول خدا(ص) رفتار مي نمود. پس ابا نمود ابوبكر از دادن چيزي از آن اموال به فاطمه؛ در نتيجه فاطمه بر ابوبكر غضبناك شد در اين ماجرا؛ و با او قهر كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و بعد از پيامبر(ص) شش ماه زندگي كرد. پس زماني كه وفات كرد، همسرش او را دفن نمود به هنگام شب؛ و به ابوبكر خبر نداد براي دفن فاطمه و خودش بر او نماز خواند. ... » در جايي ديگر از صحيح بخاري آمده است: « عن عائشة ان فاطمة والعباس عليهما السلام اتيا أبا بكر يلتمسان ميراثهما من رسول الله صلى الله عليه وسلم وهما حينئذ يطلبان أرضيهما من فدك وسهمهما من خيبر فقال لهما أبو بكر سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل محمد من هذا المال قال أبو بكر والله لا ادع امرا رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه فيه الا صنعته قال فهجرته فاطمة فلم تكلمه حتى ماتت »[49] ترجمه: عايشه گفت: همانا فاطمه و عبّاس(عموي پيامبر) عليهما سلام پيش ابوبكر آمده و ميراث خودش از رسول خدا(ص) را درخواست كردند. آن دو در اين هنگام زمين خودشان را از فدك و سهم خودشان را از خيبر طلب مي كردند. ابوبكر گفت: شنيدم از رسول الله(ص) كه مي فرمود: ما چيزي به ارث نمي گذاريم؛ آنچه ترك نماييم، صدقه است. آل محمّد نيز از اين مال مي خورند. ابوبكر گفت: به خدا سوگند امري را كه رسول خدا(ص) بر آن ديدم رها نخواهم كرد. عايشه گفت: پس فاطمه با ابوبكر قهر كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود.» در جايي ديگر از صحيح بخاري آمده است: «ان عائشة أم المؤمنين رضي الله عنها أخبرته ان فاطمة عليها السلام ابنة رسول الله صلى الله عليه وسلم سألت أبا بكر الصديق بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ان يقسم لها ميراثها ما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه فقال لها أبو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتى توفيت وعاشت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة أشهر ... .»[50] ترجمه: «عايشه ام المومنين رضي الله عنها خبر داد كه: همانا فاطمه عليها سلام دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم از ابوبكر درخواست نمود بعد از وفات رسول خدا(ص) كه تقسيم كند( بدهد) ميراثش را از آنچه رسول خدا(ص) باقي گذاشته است؛ از آنچه خدا به رسول خدا(ص) بخشيده است. ابوبكر به او گفت: همانا رسول الله(ص) فرموده است: ما چيزي به ارث نمي گذاريم؛ آنچه ترك نماييم، صدقه است. پس فاطمه دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم بر ابوبكر غضبناك شد و با او قهر كرد و همچنان با او قهر بود تا وفات نمود. و بعد از پيامبر(ص) شش ماه زندگي كرد؛ ... .» تا اينجا از معتبرترين كتاب حديثي اهل سنّت ثابت گشت كه حضرت فاطمه زهرا(س) به مدّت شش ماه در زمان حكومت ابوبكر زندگي نمود و در اين مدّت نه تنها با او بيعت نكرده، بلكه بر او غضبناك بوده و تا لحظه ي وفاتش از او راضي نگشته است. حال بر اين مبنا بشنويد استدلالهاي شيعه را:
استدلال نخست: طبق آيه ي تطهير، خداوند متعال تصريح نمود كه اهل بيت(ع) به دست خدا از هر پليدي پاك شده اند. و شكّ نيست كه حضرت فاطمه ي زهرا(س) جزء اهل بيت است. اگر اين غضب فاطمه(س) و قهر او حقّ است؛ پس يقيناً ابوبكر باطل بوده است. و اگر بگوييم: كه غضب و قهر فاطمه(س) باطل بوده، لازم مي آيد كه آيه ي تطهير درست نباشد؛ حال آنكه محال است كلام خدا درست نباشد. پس منطقاً بايد پذيرفت كه ابوبكر در اين ماجرا بر باطل بوده است. و كسي كه حتّي يك ظلم داشته باشد، نمي تواند امام مسلمين شود. چون حدّ اقلّ شرط امامت، عدالت است. شيعه معتقد است كه امام بايد معصوم باشد، ولي علماي سنّي عدالت را شرط دانسته اند.
استدلال دوم: در صحيح بخاري از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمودند: « فاطمة بضعة منى فمن أغضبها أغضبني ؛ فاطمه پاره اي از من است؛ پس هر كس او را به غضب آورد، مرا به غضب آورده است.»[51] از طرف ديگر ديديم كه طبق نقل بخاري، حضرت زهرا(ص) بر ابوبكر غضب نموده و تا آخر عمرشان هم از ابوبكر راضي نشده است. پس نتيجه مي گيريم كه رسول الله(ص) نيز از ابوبكر ناراضي بوده است. از سوي سوم خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهينا ؛ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده كرده است»[52]
استدلال سوم: فاطمه(س) ادّعا داشت كه از رسول خدا(ص) ارث مي برد؛ و ابوبكر ادّعاي آن حضرت را باطل مي دانست؛ و ادّعا داشت كه رسول خدا(ص) از خودش ارث نمي گذارد. اگر ابوبكر درست گفته باشد، پس فاطمه(س) مال حرامي را براي خود مي خواسته است. در حالي كه طبق آيه ي تطهير، خداوند متعال تصريح نموده كه اهل بيت را از ناپاكي ها منزّه ساخته است. پس چگونه ممكن است فاطمه(س) مال حرامي را براي خود بخواهد؟ همچنين علي(ع) در اين امر با فاطمه(س) موافق بود. طبق روايت عايشه، عبّاس عموي پيامبر(ص) نيز موافق فاطمه(س) بود. سه نفر كه دو نفرشان از اهل بيت مي باشند، ادّعاي ابوبكر را مبني بر ارث نگذاشتن رسول خدا(ص) تكذيب نموده اند؛ در حالي كه هم علي(ع) هم فاطمه(س) اعلم از ابوبكر بوده اند به احكام اسلامي؛ بخصوص به احكام مربوط به خودشان.

استدلال به حديث خلفاي دوازدگانه بر حقّانيّت شيعه:
اين حديث در جوامع روايي اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده كه به برخي نقلهاي آن در كتب معتبر اهل سنّت اشاره مي شود: « عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزاً إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبي: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش ؛ جابر بن سمره گويد: شنيدم از رسول الله (ص) كه مي فرمودند: همواره اسلام عزيز است با دوازده خليفه. سپس كلمه اي گفتند كه من نفهميدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش مي باشند»[53] « عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِي عَلَى النّبي (ص) فسمعته يقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ يَنْقَضِيَ حتّي يَمْضِيَ فِيهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ تكلّم بكلام خفيّ عليّ ؛ قال قلت لابي ما قال؟ قال قال كلّهم من قريش ؛ جابر بن سمره گويد: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله رسيديم ، شنيدم كه حضرت مي فرمودند: اين امر منقضى (سپري) نخواهد شد تا آنگاه كه دوازده نفر خليفه در ميان ايشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفي فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش خواهند بود»[54]اين حديث از طرق مختلف در منابع شيعه و سنّي نقل شده و در صحّت آن ترديد نتوان نمود ؛ كما اينكه علماي اهل سنّت بر درستي آن اذعان نموده اند. اين دو حديث هم كه ما ذكر نموديم، در صحيح مسلم آمده ، كه اهل سنّت ، احاديث آن را تماماً درست مي دانند. اين كتاب در كنار صحيح بخاري ، معتبرترين منع حديثي اهل سنّت مي باشد. امّا استدلال شيعه با اين روايت چگونه است؟ شيعه مي گويد: طبق اين حديث ، رسول خدا (ص) خلفاي حقيقي خود را دوازده نفر از قريش معرّفي نموده است. حال دو سوال مطرح مي شود:
1
ـ آيا اين دوازده نفر را مسلمين بايد انتخاب كنند يا به طريقي بايد از سوي خدا انتخاب شوند؟
2
ـ اين دوازده نفر چه كساني هستند؟
اهل سنّت انتخاب خليفه را به بشر واگذار كرده اند ؛ البته خودشان به غلط مي گويند به مسلمين واگذار شده. حال آنكه مي دانيم ابوبكر را اندكي از مردم مدينه انتخاب كردند نه مسلمين ؛ و حتّي آن اندك ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاريخ ، علي بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با اين انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در اين امر كساني چون سلمان فارسي و ابوذر غفاري و عمار ياسر و زبير و ... . عمر بن خطاب را هم ابوبكر نصب نمود نه مسلمين. عثمان هم با شوراي شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأي. و جالب اين بود كه خليفه ي بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوري با خلافت وي مخالفت كرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ مي شود، هم با وجود علي (ع) حال آنكه اين دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و يكي ، خلافت ديگري را قبول ندارد؟!! حال اگر اين شيوه براي انتخاب خلفاي پيامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پيشاپيش براي خلفاي خود عدد و مشخّصات تعيين مي نمايد؟ اينكه اوّلاً بايد دوازده نفر باشند نه بيش و نه كم. ثانياً بايد همگي قريشي باشند. ثالثاً بايد چنان باشند كه با وجودشان ، دين خدا عيناً حفظ شود. آيا با خليفه ي انتخابي مردم ، دين خدا محفوظ مي ماند؟ آيا خليفه همان رئيس جمهور است يا جانشين رسول خدا (ص) در حفظ و تبيين و اجراي دين؟ ابوبكر و عمر و عثمان چه داشتند كه ديگر مسلمين نداشتند؟ اينها چه داشتند كه محتاج هادي و تبيين كننده ي دين نبودند ولي ديگران به هدايت و تبيين اينها محتاج گشتند؟ آيا غير از اين است كه اينها خودشان نيز محتاج امامي هدايت كننده اند؟! و اگر كسي يادشان ندهد چيزي از حقايق قرآن نمي دانند؟! شوخي نيست ، قرآن كريم « تبياناً لكلّ شيء » مي باشد. يعني اين خلفاي سه گانه ، عالم به « تبياناً لكلّ شيء » بودند ، كه محتاج امام و تبيين كننده ي دين نبودند؟ اگر چنين ادّعايي كنيد يقين رسوا خواهيد گشت. اگر مي گوييد كه اينها با قرآن و سنّت هدايت مي شدند ، مي گوييم: قرآن و سنّت دست همه ي مسلمين بود. اگر وجود قرآن و سنّت كافي براي هدايت مردم و كافي براي اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نيازي به خليفه است؟ در اين صورت خليفه ، رئيس جمهوري بيش نخواهد بود. اگر مي گوييد: اينها به اجتهاد عمل مي كردند ، مي گوييم: ديگراني هم بودند كه اجتهاد داشتند. پس چرا آنها بايد اجتهاد خود را وا مي نهادند و به اجتهاد اينها گردن مي گذاشتند؟ از اين گذشته وقتي طبق حديث مدينة العلم ، علي بن طالب (ع) باب علم نبي است ، چرا باب علم نبي را رها كرده از اجتهاد ظنّي ديگران تبعيّت كنيم؟! وقتي طبق حديث منزلت ـ كه در صحاح اهل سنّت آمده ـ علي بن طالب (ع) افضل از هارون نبي مي باشد ، چرا افضل از يك پيغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبكر تبعيّت كنيم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گيريم كه تمام مسلمين صدر اسلام به ابوبكر رأي داده باشند ؛ كجاي اسلام آمده كه شما وظيفه داريد در امور دين خودتان تابع رأي مردم باشيد؟ آنها هزار و چهار صد سال پيش براي خودشان رئيس جمهور انتخاب كردند ، ما چرا بايد به انتخاب آنها گردن نهيم؟ امّا اگر خليفه را رئيس جمهور نمي دانيد و او را حافظ حقيقت دين و تبيين كننده ي اسلام و قرآن مي شناسيد ، بفرماييد كه با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبي در ميان امّت ، چگونه نوبت اين كارها به امثال ابوبكر و عمر و عثمان رسيده است؟ به حكم عقل و با استفاده از حديث مورد بحث ، تنها با امامت يك انسان معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن كريم است كه اسلام با تمام حقيقتش حفظ مي شود ، و تنها چنين كسي است كه از هدايت ديگر افراد بشر بي نياز مي باشد ؛«أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون ؛آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟! »[55] لذا هر گاه يك غير معصوم و غير عالم به جميع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهيم پرسيد: امام خود او كيست؟ اگر امام داشتن لازم است ، كه به اتّفاق علماي شيعه و سنّي چنين است ، چرا فقط براي ما لازم است ؛ و براي خود آن خلفاي انتخابي لازم نيست؟ مگر آنها چه ويژگي خاصّي دارند كه امام نمي خواهند ولي ديگران امام مي خواهند؟! وقتي او معصوم نيست ، پس كسي بايد باشد كه راه راست را به او بنمايد ؛ و اگر او عالم به جميع حقائق قرآن نيست ، چگونه مي تواند اسلام را تمام و كمال حفظ و تبيين و منتقل كند ؛ و از كجا معلوم كه تبيين او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر كسي معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن بود ، بديهي است كه ديگر نيازي به امام نخواهد داشت. چون جهلي به دين ندارد تا كسي آن را برطرف سازد ؛ و خطايي نمي كند تا كسي آن را هشدار دهد. پس اگر طبق حديث مورد بحث ، خليفه ي رسول خدا (ص) بايد چنان باشد كه با وجود او و در وجود او حقيقت اسلام ، حفظ گردد ، يقيناً چنين كسي بايد معصوم از خطا و عالم به جميع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علي بن ابي طالب بود كه باب علم نبي بود ؛ و منزلتش به پيامبر (ص) مثل منزلت هارون نبي بود به موسي (ع) ؛ و شك نيست كه رسول خدا (ص) افضل از موسي(ع) است. پس به همان ميزان علي (ع) بايد از هارون(ع) افضل باشد تا اين نسبت حفظ گردد. گذشته از اينها روايات چندي از خود اهل سنّت نقل شده كه در آنها به صراحت از عينيّت بين علي (ع) و قرآن كريم سخن به ميان آمده است. پس با وجود چنين كسي ،محال است كه دين خدا در ميان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد. به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض يوم القيامة؛ علي با حق است و حق با علي است ؛ از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.»[56] و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند»[57] پس اگر علي (ع) حتّي يك خطاي كوچك انجام دهد ، ديگر معيّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا كه در قرآن كريم خطا راه ندارد ؛ كما اينكه هر چه خطاست ، يقيناً حقّ نيست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علي است و علي همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است كه حضرتش معصوم از خطا و عالم به جميع حقّ و قرآن باشد. در غير اين صورت چنين معيّت تامّي معنا نخواهد داشت. باز روايت نموده اند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم ؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند»[58] و در نقل ديگري از اين حديث متواتر فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه ؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولي ترم، على هم اولي تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! »[59]
امّا سوال دوم: اين دوازده نفر ، كه رسول خدا(ص) فرمودند ، چه كساني هستند؟ اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خليفه درست مي داند پس بشمارد اين خلفاي دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور كنند در خلفاي راشدين ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاويه را هم نمي توانند خليفه بدانند ؛ چرا كه: اوّلاً دو خليفه ي حقّ باهم نمي جنگند ؛ حال آنكه معاويه با علي (ع) جنگيده است. و به يقين اگر يكي از اين دو در مسير اسلام است ، ديگري راه به خطا مي رود. كدام عاقل مي پذيرد كه دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمني كنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند كه هر كه با امام بجنگد مهدورالدم مي باشد. ثانياً او با امام حسن (ع) جنگيده است كه به اتّفاق شيعه و سنّي و طبق حديث نبوي ، يكي از دو سيّد جوانان اهل بهشت مي باشد. پس چگونه كسي كه با سيّد جوانان اهل بهشت مي جنگد و مي شود جانشين پيامبر؟! از معاويه كه بگذريم نوبت به يزيد مي رسد كه سبط اصغر را شهيد نموده است. اگر او حقيقتاً خليفه ي پيامبر بوده ، پس امام حسين (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ كما اينكه يزيديان همين را قائل بودند و حضرت را خارجي (خروج كرده بر خليفه و خارج شده از دين) مي گفتند. حال آنكه چنين كسي نمي تواند سيّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حكم روايات صحيح از خود اهل سنّت، يقين داريم كه امام حسين(ع) سيّد جوانان اهل بهشت است ، ديگر دشمن و كشنده ي او نمي تواند بر حقّ باشد. بعد از يزيد نيز خلفاي بعدي يكي از يكي بدتر بوده اند. پس چگونه دين با وجود آنها عزيز شده؟ تاريخ قطعي گواه است كه از زمان معاويه تا زمان عمر بن عبدالعزيز تمام خلفاي اموي فتوا داده بودند كه بر سر منبر نماز جمعه بايد علي بن ابي طالب را سبّ و لعن كنند. آيا اين استنباط خلفاي شما از اسلام ، حقيقتاً حفظ اسلام و تبيين درست اسلام مي باشد؟ از اين گذشته تعداد اين خلفا بسيار بيش از دوازده تن مي باشند. لذا اهل سنّت از هيچ راهي نمي تواند اين دوازده خليفه را تعيين كند. پس يا حديث مورد بحث ، جعلي است ؛ كه علما اين را نمي پذيرند ؛ بخصوص كه در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ يا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، كه اين نيز محال است ؛ يا روش اهل سنّت در انتخاب خليفه نادرست مي باشد. امّا شيعه ي اثناعشري اين دوازده خليفه را بي هيچ مشكلي معرّفي مي كند. ـ بر اين استدلال اشكالاتي شده كه به بررسي آنها مي پردازيم. 1ـ گفته شده: « در روايت، از اين داوزده تن بعنوان خليفه نام برده شده است در حاليكه هيچكدام از ائمه شيعه بجز علي ابن ابي طالب و فرزند برومند ايشان حسن بن علي آنهم براي مدت كوتاهي به خلافت نرسيدند. پس مراد از اين دوازده تن نمي تواند ائمه شيعه باشد». پاسخ: اوّلاً طبق اين اشكال، ائمه ما اين دوازده خليفه نيستند. خلفاي اهل سنّت هم كه يا كمتر از دوازده اند يا بيشترند و اكثرشان نيز به خاطر جنايات آشكاري كه كرده اند ، لياقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشكال كننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند. بالاخره طبق حديث مورد بحث بايد دوازده خليفه را مشخّص نماييم. حال اين گوي و اين ميدان. اگر ائمه ي دوازدگانه ي ما آن خلفاي مورد نظر رسول خدا(ص) نيستند پس شما اهل سنّت لطف بفرماييد و بگوييد كه كيانند آن دوازده نفر؟ ثانياً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خليفه ، بالفعل به حاكميّت سياسي جامعه مي رسند ؛ بلكه فرمودند: تا زماني كه دوازده خليفه بين شما باشند ، اين امر (اسلام) پايدار و عزيز مي ماند. مثل اينكه كسي بگويد: هوا روشن است تا زماني كه خورشيد در آسمان مي باشد. پس اگر خورشيد در آسمان نبود ، هوا نيز روشن نخواهد بود. بنا بر اين طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خليفه بين مردم نباشند دين نيز پايدار نخواهد بود. و شكّ نداريم كه بعد از رسول خدا (ص) دين او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علي (ع) تا مدّتها حاضر به بيعت با ابوبكر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هيچگاه با او بيعت نكرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علي (ع) درست نماز مي خواند كه دست بر شكم نمي گذاشت يا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوي علي (ع) درست بود يا وضوي جناب عثمان؟ آيا تحريم نمودن دو متعه (متعة الحجّ و متعة النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغيير دين نبود؟ حال آنكه طبق روايات خود اهل سنّت ، هم در زمان پيامبر (ص) اين امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبكر. و... . پس اگر از اين زوايه نگاه مي كنيد ، عرض مي شود كه مردم خليفه حقيقي رسول خدا را به رسميّت نشناختند ، لذا دين درستي هم نداشتند ؛ و بخش عظيمي از سنّت نبوي را هم از دست دادند. تاريخ قطعي گواه است كه ابوبكر و عمر اجازه ي نقل روايت نبوي را نمي دادند و هر چه اصحاب از روايات نوشته بودند ، اين دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا كتاب الله نيز يادمان نرفته. نتيجه ي چنين شعاري مي شود همين آتش زدن احاديث نبوي. جريان كاغذ و قلم را كه در صيح بخاري و مسلم آمده به خاطر آورديد! بخاري و مسلم در معتبرترين كتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ؛ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)»[60] اين جمله ي عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هرانسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ پيامبر خدا به صراحت فرمود كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد. چگونه كسي كه خود موجب اختلاف امّت شده ، مي تواند دين خدا را حفظ و تبيين نمايد. او اين اندازه از قرآن بي خبر بود كه وقتي مي گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله » متوجّه نبود كه خود همين قرآن گفته است: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ؛ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»[61] و فرموده: « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول ــ و اطاعت كنيد خدا را و اطاعت نماييد رسول را »[62] وقتي كسي در زمان حيات خود پيامبر(ص) او را نافرماني مي كند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دين او خواهد بود؟! مطلب ديگر اينكه اين دوازده نفر همواره خليفه ي رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسياري از مردم نپذيرفتند و تنها گروهي از مسلمين تابع آنها بودند و اكنون نيز تنها اندكي تابعند. خليفه ي رسول خدا را خدا تعيين مي كند ؛ با رأي مردم خليفه درست نمي شود كه با عدم پذيرش مردم ، كسي از خلافت بيفتد ؛ بلي با عدم پذيرش مردم ، او خانه نشين مي شود نه اينكه از خلافت بيفتد. اگر مردم نبوّت كسي را نپذيرند او از نبوّت مي افتد؟ خليفه ي رسول خدا (ص) مسئوليّتهايي دارد مثل تبيين درست دين ، هدايت طالبان هدايت و اداره ي جامعه. حال اگر مانعي پيش آمد و او نتوانست بخشي از مسئوليّت خود را اجراء نمايد ، آيا باقي كارهاي او نيز معطّل مي ماند؟ ما مي بينيم كه ائمه شيعه در تمام مدّت عمرشان وظيفه ي تبيين دين و هدايت هدايت جويان را انجام داده اند ؛ و اين همه معارف از خود به جا گذاشته اند كه اهل سنّت يك هزارم آن را هم ندارند. پس عملاً دوازده خليفه در ميان مردم حضور داشتند و خلافت مي كردند ؛ لكن امارت نداشتند ؛ چرا كه امارت منوط به پذيرش مردم است ؛ و مردم پذيرش نداشتند. و آنها كه پذيرش نداشتند دين درستي هم نداشتند ؛ و آنها كه اين خلفاي حقيقي را پذيرفته بودند به دين حقيقي هم راه يافته بودند. مطلب سوم آنكه از زمان رسول خدا (ص) تا كنون هيچگاه دين اسلام حقيقي از بين نرفته است و همواره با وجود اين دوازده خليفه ، حقّ در ميان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه هاي باطل نيز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دين با وجود اين دوازده نفر همواره باقي است ؛ و همواره نيز پيرواني دارد. در حديث هفتاد و سه فرقه نيز آمده كه رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه تنها يكي از آنها اهل نجات مي باشد. پس هموراه خلفاي دوازدگانه يكي بعد از ديگري در ميان امّت بوده اند و فرقه ي ناجيّه مذهب ايشان بوده است.
2
ـ گفته شده: « در روايت ابي داود ذكر شده پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در همين رابطه فرمودند: «امت اسلامي همگي فرمانبردار و مطيع اوامر آنها خواهند بود » پاسخ: اين جمله يقيناً باطل است ؛ چون اگر اين جمله درست باشد ـ معاذ الله ـ رسول الله (ص) دروغ گفته است ؛ كه اين امري است محال. چون تاكنون هيچ خليفه ي واقعي يا غير واقعي وجود نداشته كه همه ي امّت ، فرمانبردار او باشند. پس اگر اهل سنّت ما اين جمله را صحيح مي دانند بايد اقرار كنند كه هيچكدام از خلفاي گذشته ، خليفه ي راستين رسول خدا (ص) نبوده اند. يعني اساساً در اسلام خليفه اي وجود نداشته است. مستشكل در ادامه ي اشكال خود آورده است: « اين در حالي است كه ما مي دانيم حتي در دوران خلافت علي بن ابي طالب و فرزند ايشان حسن بن علي، هيچگاه همگي امت اسلامي مطيع و فرمانبردار آنها نبودند.» عرض مي شود: حتّي جناب ابوبكر و عمربن خطّاب و عثمان نيز مطاع محض نبوده اند ؛ كما اينكه خود رسول خدا (ص) و بلكه حتّي خود خدا هم هيچگاه مطاع محض نبوده اند ؛ و همواره كساني را به عنوان منكر و مخالف داشته اند. پس اگر مستشكل، اين جمله را درست مي داند ، بايد كلّاً منكر وجود خليفه براي رسول خدا (ص) باشد ؛ و بدتر اينكه حضرتش را دروغگو بداند. باز در ادامه گفته اند: « علاوه بر اين حتي خود فرقه هاي مختلف شيعه نيز در مورد امامت برخي از ائمه با يكديگر اختلافات شديدي دارند.» اين مستشكل عجب مغالطه اي نموده اند. استدلال به حديث مورد بحث ، توسّط شيعه ي دوازده امامي انجام گرفته ، آن هم نه بر ضدّ اهل سنّت بلكه بر ضدّ تمام فرقه هاي اسلامي ـ اعمّ از سنّي و شيعه ـ . چون هيچكدام آنها نتوانسته اند اين دوازده خليفه را معرّفي نمايند. لذا طبق اين حديث ، حتّي بطلان شيعيان زيدي و اسماعيلي و ... نيز اثبات مي شود. امّا در بين شيعيان دوازده امامي ، ابداً اختلافي در مصاديق اين دوازده خليفه وجود ندارد.
3
ـ اشكال شده كه: « در روايت ذكر شده رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزيز و پرتوان باقي خواهد ماند». اين در حالي است كه بزرگان شيعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذليل بوده و گروهي ظالم و كافر بر مسلمانان حكم مي راندند. »
پاسخ: اوّلاً كجاي حديث چنين چيزي وجود دارد؟ حديث به صورت جمله ي شرطي است ؛ و مي گويد: اسلام عزيز است تا زماني كه دوازده خليفه بين شما باشند. پس اگر شرط محقق نشد ، يعني دوازده خليفه در بين شما نبودند ، مشروط نيز منتفي خواهد بود. و البته به نطر ما همواره اين دوازده خليفه بوده اند و اسلام آنها نيز عزيز و پايدار بوده است. امّا ديگران از اسلام اصيل برگشته اند ؛ و برگشتن مردم از اسلام ، اسلام را نابود نمي كند. ثانياً اينها خلط فرموده اند بين اسلام و روش زندگي مسلمين. حضرت نفرمودند مسلمين پرتوان خواهند بود يا امور مسلمين در مسير درست خواهد بود ؛ بلكه فرمودند: خود دين اسلام درست و عزيز باقي خواهد ماند. و مي بينيد كه اين دوازده نفر ، دين رسول الله (ع) را عيناً و با تبيين و تفسيرش نسل به نسل منتقل نموده اند. اينكه شما برداشتهاي خلفا و ائمه مورد قبول خودتان را اسلام مي ناميد براي خودتان ارزش دارد. از نظر شيعه ، اسلام همان است كه دست به دست توسّط اين دوازده تن منتقل گشته است ؛ بي هيچ انحرافي. اگر تمام مسلمين راه را كج روند و خليفه ي راستين پيامبر (ص) در ميان آنها باشد ، اسلام بر اصل خود باقي است و خللي نيافته است. چون اسلام پيش اوست ؛ و او هست. با وجود نبي و امام ، دين خدا به تمام هويّتش در بين مردم است ؛ و حجّت خدا بر خلق تمام مي شود ؛ اگر چه آن نبي يا امام حتّي يك نفر پيرو هم نداشته باشد. پس مواظب باشيم كه بين اسلام مردم و خود اسلام خلط نكنيم. در اعصار گذشته اسلام اكثر مردم انحراف اندر انحراف بوده ، امّا اصل اسلام با وجود خليفه ي راستين پيامبر(ص) همواره بي هيچ انحرافي حضور داشته است. آنگاه كه ابوبكر و عمر احاديث نبوي را آتش مي زدند ، آن معارف براي آنها كه اتّصال به علي (ع) نداشتند سوخت و خاكستر شد ، امّا تمام آن معارف در قلب علي (ع) وجود داشت ؛ و پيروانش به آن دسترسي داشتند. چرا كه فرمود: « أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا ». پس احاديث نبوي براي مردم سوخت ؛ ولي در حقيقت نسوخت. عثمان حكم وضو را دستكاري نمود ؛ عمر بن خطّاب در اقامه و نماز و ... دخل و تصرّف كرد ؛ امّا حقيقت احكام اسلام نزد علي بن ابي طالب ، بي هيچ تحريفي وجود داشت. لذا با وجود او اسلام همچنان بر اصالت خويش باقي بود. حال اگر مردم به منبع اسلام رجوع نكردند ، حرف ديگري است و عدم رجوع آنها ، اسلام را نابود نمي كند بلكه خودشان را نابود مي سازد. ــ مهدي موعود در روايات اهل سنّت اعتقاد به مهدي موعود نيز عقيده اي صرفاً شيعي نيست بلكه اين مساله از امور مسلّم نزد علماي بزرگ اهل سنّت است. لذا انكار آن انكار يك اعتقاد مشترك بين شيعه و اهل سنّت است. ذيلاً به برخي از روايات اهل سنّت در اين باره اشاره مي كنيم. رسول خدا (ص) فرمودند: « يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لك ، فيصلّى خلف رجل من ولدى ؛گام ظهور مهدى (عج)، عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى آيد در حاليكه به نظر مى رسد از موهايش قطرات آب مى ريزد، سپس مهدي (عج) پيشنهاد مى كند كه جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد: همانا نماز فقط براي تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى گزارد. »[63] همچنين فرمودند: « منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه ؛ از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت سراو نماز مى خواند و به وى اقتدا مى كند.»[64] ايضاً امام أحمد بن حنبل ، يكي از ائمه چهارگانه اهل سنّت آورده: « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم ؛ «جابر بن عبد الله» روايت مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى كند (تا آنجا كه مى گويد) عيسى عليه السلام نازل مى شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ي برپايى نماز هستند، به آن حضرت مى گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد. »[65] روايات اهل سنّت در باب مهدي بسيار زياد است ؛ كه روايات فوق تنها نمونه هايي از آن بود. البته در جزئيّات بحث مهدويّت بين شيعه و سنّي اختلاف است ؛ كما اينكه بين خود اهل سنّت نيز در جزئيّات اين مساله اختلافاتي موجود است. ـ استدلال به حديث سفينه نوح حاكم نيشابوري ، از اكابر علماي اهل سنّت در كتاب « مستدرك الصحيحين ، ج2 ، ص343 و ج3، ص151» حديث سفينه را اين گونه نقل نموده : « مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي مِثْلُ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَ فِيهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا ــ مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح است. هر كه در آن سوار شد، نجات يافت و هر كه از سوار شدن در آن تخلّف نمود، غرق شد» ؛ حاكم در ادامه گفته: « هذا حديث صحيح على شرط مسلم ــ اين حديث ، صحيح است طبق مبناي مسلِم » يعني اين حديث در رديف احاديث صحيح مسلم مي باشد كه دومين كتاب معتبر اهل سنّت است. اين حديث عيناً در مجمع الزوائد هيثمي ، ج9، ص168 نيز آمده است. كتب ديگر اهل سنّت نيز اين حديث را نقل نموده اذعان بر درستي آن كرده اند.

نحوه ي استدلال شيعه
1
ـ طبق اين حديث ، شكّ نيست كه هر كس از همراهي با اهل بيت رسول الله(ص) خودداري نمايد، از اسلام بيرون است.
2
ـ بين شيعه و سنّي شكّ نيست كه علي بن ابي طالب(ع) و فاطمه زهرا(س) جزء اهل بيت مي باشند.
3
ـ طبق اعتراف علماي خود اهل سنّت، حضرت فاطمه زهرا(س) هيچگاه خلافت ابوبكر را نپذيرفت و با خشم نسبت به او از دنيا رفت. و باز طبق نقل خود اهل سنّت، عمر به دستور ابوبكر، خانه ي اينان را آتش زد يا حدّ اقلّ تهديد به آتش زدن نمود. پس شكّ نداريم كه اين دو تن ( ابوبكر و عمر ) از اين كشتي تخلّف نموده اند. لذا طبق حديث، جزء عرق شدگان هستند.
4
ـ طبق نقل هر دو فرقه شكّ نداريم علي (ع) تا حضرت زهرا(س) زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد ؛ و خودش ادّعاي خلافت داشت و ابوبكر از پذيرش خلافت او تخلّف نمود ؛ و همچنين عمر ؛ كما اينكه در شوراي شش نفره ي عمر نيز حضرتش به خلافت عثمان رأي موافق نداد. لذا اين كشتي نوح، خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را قبول نداشت. پس ابوبكر و عمر و عثمان جزء غرق شدگان هستند. حال اهل سنّت بفرمايند كه چگونه غرق شدگان و تخلّف كنندگان از كشتي نوح، شدند خليفه ي رسول الله (ص)؟!

پی نوشت ها:
[1]
شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابكارالافكار ، ج3 ، ص 416
[2]
شرح مواقف ، ج8 ، ص345
[3]
ابكارالافكار ، ج3 ، ص416
[4]
مقدّمه ي ابن خلدون ، ص 191
[5]
النكت الاعتقاديّة ، شيخ مفيد ، ص53
[6]
رسائل الشريف المرتضي ، ج2 ، ص264
[7]
الباب الحادي عشر ، علّامه حلّي ، ص66
[8]
ارشاد الطالبين ، فاضل مقداد ، ص325 ـ 326 ـــ اللوامع الالهيّة ، فاضل مقداد ، 319ـ320
[9]
يونس: 35
[10]
الكهف:44
[11]
الشورى:9
[12]
العنكبوت:41
[13]
آل عمران:32
[14]
النساء:59
[15]
المائدة:55
[16]
بقره:124
[17]
الأحزاب:33
[18]
البقرة:247
[19]
سوره الانبياء
[20]
يونس: 35
[21]
ر.ك: صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120
[22]
المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124
[23]
المائدة:55
[24]
السجده : 23، 24
[25]
البقرة:124
[26]
صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120
[27]
هود:17
[28]
الأحقاف:12
[29]
المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص66
[30]
المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167
[31]
المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124
[32]
امالى شيخ صدوق ،ص170 ،مجلس سى و دوم
[33]
تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 14 ،ص322 ــ تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42، ص4491
[34]
المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ــ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603
[35]
المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109
[36]
المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167
[37]
صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120
[38]
انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية
[39]
العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمد سعيد العربان، 1953 و 1272
[40]
الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى
[41]
الشورى:23
[42]
صحيح بخاري ، ج5، ص138
[43]
صحيح بخاري ، ج7، ص9 ـــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76
[44]
النجم:3ـ 4
[45]
الأحزاب:57
[46]
الحشر:7
[47]
آل عمران:32
[48]
صحيح البخاري، ج 5، ص 82 – 83
[49]
صحيح البخاري، ج 8، ص 3
[50]
صحيح البخاري، ج 4، ص 42
[51]
صحيح البخاري، ج 4، ص 210
[52]
الأحزاب:57
[53]
صحيح مسلم ،ج6،ص3
[54]
صحيح مسلم ،ج6 ،ص3
[55]
يونس:35
[56]
تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 14 ،ص322 ــ تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42، ص4491
[57]
المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ـ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603
[58]
المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109
[59]
المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167
[60]
صحيح بخاري ، ج7، ص9 ـــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76
[61]
الحشر:7
[62]
آل عمران:132
[63]
الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلاني ، ص 98
[64]
كنز العمال ، ج14 ، ص 266
[65]
مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 367

 

برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




 » لینک ها
 » تازه ها
 » پیوندها
 
 » آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 10903
 بازدید امروز : 540
 کل بازدید : 1022012
 بازدیدکنندگان آنلاين : 5
 زمان بازدید : 0.77
عنوان:  انقلاب اسلامی، زمینه ها و ریشه های آن

نام پدید آور:  محمدرحیم عیوضی

مشخصات ناشر:  دفتر نشر معارف

موضوع:  انقلاب اسلامي

عنوان:  دانشگاهها و جنبش دانشجويي فلسطين

نام پدید آور:  مجيد صفاتاج

مشخصات ناشر:  دفتر نشر معارف

موضوع:  فرهنگ پايداري

عنوان:  حدیث پیمانه

نام پدید آور:  حجت الاسلام حمید پارسانیا

مشخصات ناشر:  دانشگاه معارف اسلامی

موضوع:  انقلاب اسلامي

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه پیام نور استان مازندران میباشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع میباشد.